در یه دوره زمانی که بین نیمه اذر ماه تانیمه دیماه هستش حتماجناب رابین یک تور سه یا چهار روزه میرود به بیمارستان رسالت بخش بیماریها تنفسی. یک اتاق بسیار خوب با نور عالی و با منظره عالی دید اتوبان رسالت و همراه با صدای دلنشین عطسه ، سرفه و دیگر صداهای زیبا دیگر که دل هر شنونده ای را به درد میاورد. از قضای روزگار جونم براتون بگه که در این مدت حتی برای تفریح و دل خوش کنک هم که شده یک ثانیه هم کلاس نجوم نداشتیم و تمام مدت مورد پیچش اقای نوروزی قرار میگرفیم...... کلی امید همایونیمان نا امید بود تا اینکه بعد از یک ماه قمر در عقرب بودن خلاصه طالع ما درخشیدن گرفت و بعد از یک ماه ازگار چشممان به دیدن کلاس نجوم روشن شدو بعد از پایان جلسه جرقه امیدی در دلمان درخشیدن گرفت و نور امیدی به دل جناب نوروزی افتاد و ما دانشجویان بخت برگشته را به دیدن هلال زهره و مشتری و اقمارش مهمان کردند......... عجب مهمانی ای بود...... دلتان نخواهد..... در آسمان خوانی گسترده بودند به چه بزرگی هر چه میخواستی داشتی......... مشتری و کمربندهاو منطقه هایش...... قمرهای جالبش...... هلال زهره زیبا.......... آنقدر کیف کردیم و کردیم که حتی شب تا صبح هم رویایش را دیدیم..... باشد که دیدگان تمامی مسلمانان جهان به این سفره اسمانی روشن باشد..... آمین
پ.ن: این اولین تجربه اسمانی همراه با استاد حرفه ایمان بود...... به اندازه یک جوال تی تاپ حال کردیم.... این حال از نوع حلالش است.... والسلام
درد تنها وجه مشترک زندگی انسانها است.... زندگی من با تو فرق میکند و تنها چیزی که میتواند زندگی ما را به هم پیوند دهد همان درد است.... با درد میتوان جنگید ولی نمیتوان شکستش داد فقط میتوانی ان را تحمل کنی..... و زندگی پر از درد است دردهایی که گاهی منحصرا برای تو هستند و دردهایی که بین تمام زنان عالم مشترک هستند... دردهایی که قلبم را میفشارند و نمیگذارند که خوابی راحت داشته باشم.... بر میخیزم و ساعتها فکر میکنم و دردهایم را مرور میکنم تا بدانم امشب کدامین انهاست که بیشتر با قلبم دم خور شده است..... سعید نفیسی گوش میدهم " شبها که میسوخت بر پای اتش دلهای یاران" .... میدانم که سالهای اینده میخواهی بگویی "مامان خیلی دمده است... باهاش حال نمیکنم" و من به تو خواهم گفت که زنها تنها ترین موجودات عالم هستند... ازدواج میکنند به این امید که دیگر تنها نیستند ولی شبها که غمی با دلشان همراه میشود انقدر که نمیدانند این غم است میتپد یا قلب تازه میفهمند که چقدر تنهایی بزرگ است و این تنهایی را هیچ کسی نمیتواند پر کند!!!! بزرگ میشوی.. مادر میشوی.... کامل میشوی.... و تازه میفهمی که تنهایی ادمها به اندازه خودشان بزرگ است.... هر چقدر که کامل تر شوی تنهایی ات بزرگ تر است و دردهایت بیشتر !!!
پ.ن: سوتفاهم نشه یه وقتها..... بچه یه موجود فرضیه ..... شاید کودک درون خودمه!
مریم: نازنین امیر میگفت از وقتی اناسیس گرفته میره جلوی ساختمانهای شیشه ای که خودش رو پشت فرمون ببینه....
من:
چی گرفته؟!!!!
مریم: بابا همون ماشین کوپه زرده که اومده بود عروسی دیگه!!!
من: احتمالا منظورت جنسیس که نیست؟!!!
مریم: حالا همون!!!تو که میدونی منظورم چیه چرا درگیر کلمات هستی؟!!!
چند وقتی هست که توی نخ نجوم و ستاره شناسی و کواکب رفتم.
قضیه از اونجایی شروع شد که سینا یه تلسکوپ خرید ...... هر چقدر که بیشتر در این مورد تحقیقات میکنم میبینم که نجوم یه ربط خیلی زیادی به خداشناسی داره... البته از اونجایی که من همه اش دنبال بحثهای جنجالی هستم تمام مدت دارم این معلوماتم رو به رخ رابین میکشم و سوالهای اساسی برایش مطرح میکنم... اخر سر رابین میگه: نازی جان میشه لطفا اینقدر اعتقادات منو به مسخره نگیری؟! و همین باعث میشه که وارد یه لوپ از جر و بحث ها میشیم که هیچ نتیجه ای هم در اخر سر نداره
نتیجه بحثهای ما در این مدت: خداشناسی علمی با خداشناسی اعتقادی که تقریبا با تعصب یکیه به اندازه یه مو فرق میکنه
دروزهای پایانی سال 89 گذشتند.خانه تکانی کردم و از روی اتش پریدم با هزاران ارزوی خوب و بد. سبزی پلو ماهی شب عید رو برپا کردم و از توصیه نقشی بانو استفاده کردم تا ماهیتابه ام بو نگیرد. تا سال تحویل بیدار ماندم ، فال حافظ گرفتم و تمام تعطیلات را در تهران ماندم و کار کردم. به یاد سالهای قبل که در کنار هاش خانم اینا بودم و حتی یک روز هم تهران نمی ماندیم. به یاد نوروزهای گذشته ای که با رابین هود داشتم. تعطیلات تمام شد و روزمرگی زندگی دوباره شروع شد ولی حس زنی را دارم که دوره جدیدی از زندگیش آغاز شده است.
یونس را شنیده ای؟
-بله، توفان و شکم ماهی
-شکم ماهی یعنی چه؟
-وهاب تاملی کرد:نوعی زندان انفرادی
-یونس بلند خندید:قابل قیاس نیستند. در زندان انفرادی سرنخهای تو به جهان وصل است: یاد اوری خاطرات ،گفتگویی با نگهبان، اسمان پشت دریچه، اما انجا، در شکم ماهی، خاطره ای نیست، سکوت پیش از افرینش، تنهایی مطلق پروردگار. برزمین که پا میگذاری هزارساله ای . زیر بوته کدو به خواب میروی. نقشهای روی پرده دور و برت را میگیرند، هر ادمی از باد می جنبد، ورم میکند، گود میشود. افسوس! صدا ها دور شده، سکوت دریا در تو مانده." غزاله علیزاده، خانه ادریسی ها.
پ.ن: فصل نو و بهار نو به همه دوستام مبارک باشه....... شرمنده که پیغامها رو دیر جواب دادم.
وقتی میاد خونه داره با موبایل حرف میزنه. ماهی یکی از دوستاش مریض شده داره میگه چه دوا و درمونی بریزه تو حلقش تا خوب شه. همینطور که داره نسخه ماهی رفیقش رو می پیچه با سر بهم سلام میکنه.
میز شام رو میچینم. میگم شام میخوری که؟!! میگه : دستهامو بشورم الان میام.
میز و میچینم... گلهای تازه ای رو که بعدازظهر خریدم رو میگذارم روش تا ببینه...
تا میاد بشینه موبایلش زنگ میزنه. مدیر پاساژه... در مورد شارژ داره حرف میزنه.... بدهکاری... طلبکاری....
باز هم نمیشه که باهم حرف بزنیم....
کتابم رو بر میدارم میرم توی اتاق خواب.... خاطرات تریسترام شندی.
صبح با صدای موبایل از خواب بیدار میشیم..
این همه تکنولوژی واسه اینه که ادمها به هم نزدیک بشن؟!! یعنی واقعا هدف تکنولوژی این بوده؟!!!
پ.ن: یه عزیزی میگفت قدیمها واسه دعای خیر میگفتن ان شاالله همیشه نانت گرم و آبت سرد باشه...... حالا نانها فریزری هستند و آبها گرم گرم.
"کودک درون" در زندگی واقعی وجود داره؟!!یا یکسری بحث و تئوری توی کتابهاست.
من و رابین هود هردویمان بچه های سه ساله شده ایم. جملات همدیگه رو تکرار میکنیم با یه "خودت چی؟".
جامعه ما یه دوره رو از سر گذرونده و در این دوره دیگه زنها جزیی از وسایل خونه نیستن. میتونن حرف بزنن.... نظر داشته باشن.... برای خودشون تصمیم بگیرن.... و خیلی چیزهای دیگه....
رابین همه اینها رو قبل از ازدواج دیده.... نمیدونم چرا الان میخواد همه کارهای منو خودش انجام بده..... البته از رو دوست داشتنه ها!!!
نمیخواد من زحمت فکر کردن بکشم... یا واسه چیزهای خصوصیم تصمیم بگیرم....
اینه که یه جنگ بی امان و خاموش در گرفته.... " رو کم میکنیم" در حد بوندس لیگا...
پ.ن: من پناه بردم به مشاوره.... اون پناه برده به همون بچه سه ساله هه....
پ.ن٢: کاش تو دانشگاه یه دو واحدی درس میگذاشتن واسه اینکه یاد بگیریم چه جوری با این رابین هود های مهربان تر از مادر سر کنیم.
بعدازظهر های پاییزی همیشه یه مدل دیگه است.... پر از انرژیه.... دل ادم یه حال وهوای دیگه ای داره...
اون روز بعدازظهر که رفتم بیرون نمیدونم چرا دلم بهونه نون سنگک میگرفت، گفتم میرم اگه نونوایی شلوغ بود وای نمیستم و از خیرش میگذرم.... نونوایی خلوت بود... دو تا نون سنگک کنجدی گرفتم....
یاد اون بعد ازظهر پاییزی افتادم.... اون روزی که با هم تو کوچه و پس کوچه های سهروردی قدم میزدیم.... آره ، همون وقتی رو میگم که تو واسه من شعر میخوندی و من واسه تو مقاله هامو..... همون وقتی که رفتیم دو تا بطری ماالشعیر گرفتیم و خواستیم ادای مستها رو در بیاریم و همچین بهم کوبیدیمشون که شکستن.... دلم هوای حرف زدن باهاتو کرد... مثل اون موقع ها که مدل فارسی قدیمی حرف میزدی.... دلم خواست دوباره با هم هایده گوش بدیم.... کلاس فرانسه بریم.....
اومدم خونه و کانکت شدم ... دیدم واسم پیغام گذاشتی که : کاش میشد با هم حرف بزنیم...
پ.ن: رایان و گندم عزیزم... بهترین ها رو براتون ارزومندم و امیدوارم که دوباره تو این دنیای مجازی ببینمتون....
