رند خلوت نشین

من دختری هستم که وقتی ناراحت میشه نمیتونه گریه کنه و پیش خودش میگه کاش از اون دختر زر زرو ها بودم..

من دختری هستم که هیچ وقت تو صف وای نمیسته

من دختری هستم که میخواد ازاد و بدون قید و بند زندگی کنه

من دختری هستم که واسه تنهاییم خیلی ارزش قائلم و حاضر نیستم با هر کسی تقسیمش کنم

من دختری هستم که واسه خانواده اش همه کار میکنه

من دختری هستم که عاشق رقص و موسیقی و شرابه

من دختری هستم که در تنهایی هایم با خدا صحبت میکنم

من دختری هستم که روزی فکر میکردم ایدز گرفته ام

من دختری هستم که پسر همسایه عاشقش بود و همیشه بخاطر من بود که او سر کوچه می ایستاد

من دختری هستم که دست توی رژ لب های هاش خانم میکرد

من دختری هستم که "تو" قبول شدنش رو تو ازمون ارشد ساعت شش صبح بهش تبریک گفتی.

من دختری هستم که برای اولین بار چشمان خیس پدرش را دید... وقتی ازدواج کرد.

من دختری هستم که تو خونه اتیش میسوزوند و خراب کاری میکرد و بعد میانداخت گردن مریم

من دختری هستم که تو حتی یک بار هم دست رویش بلند نکردی

من دختری هستم که تو خونه ندا سیگار میکشید و تو راه سه تا ادامس میخورد و کلی عطر میزد که مبادا تو بفهمی

من دختری هستم که با یه عالمه عشق و ترس و لرز برات غذا میپخت که مبادا ازش ایراد بگیری و نخوری

من دختری هستم که همه تلاشم رو کردم تا برای روز تولدت یه ادکلن که از خود کانادا اومده باشه بهت کادو بدم...

من دختری هستم که وقتی تو دانشگاه شاگرد اول شد، همه رو شام مهمون کردی

پ.ن: نمیدونم مطلب جدید تر کی خواهد بود؟! اصلا حال و روز خوبی ندارم.... این متن رو خیلی وقت پیش نوشته بودم "جهت تنویر افکار عمومی" در مورد خودم...

پ.ن٢:به همه سر میزنم ولی ازاینکه کامنت نمیگذارم شرمنده ام!

به همه پیشاپیش عید رو تبریک میگم..... امیدوارم که در فصل نو زندگی نویی را آغاز کنیم....

با یه عالمه ارزوی خوب واسه همه دوستهای خوبم

سرتون سبز و دلتون شاد

نازنین

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ توسط نازنین ن | پيام ها ()

چک رو میده دستم و میگه : ببین و کلی برو واسه خودت

من:  خنده      خنده  نوشته" شیش میلیون ریال"

میگه: تازه این که چیزی نیست ، چک دارم بالاش نوشته "به نام خدا"

میگم: احتمالا از اون ادمهاست که تو رخت خواب میگه بسم الله الرحمن الرحیم...... قربت الی الله...

پ.ن: رابین هود جان حسابی نرمش کن، ورزش کن، و روحیه ات رو اماده کن که فردا و پس فردا کلی شیشه داریم واسه(کشیدن نه پدر جان!!) شستن..

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ توسط نازنین ن | پيام ها ()

مدتی میشود که وبلاگم یا توهماتم است یا خاطراتم.

برای همین است که کامنت های خصوصی دارم که میگویند از مرفهین بی درد جامعه هستم.. همه اش بهم خوش میگذرد.. و کللن خوش بحالم...

زندگی برای من هم مشکلات دارد، همانطور که برای شما. برای من سختی دارد، همانطور که برای شما.

دلتنگی ، بی پولی، افسردگی، ناراحتی، اعصاب خردی، جنگ و دعوا، گریه و غصه و.... برای همه مان مشترک هستند.

من هم درک کرده ام با تمام سلولهایم، فقط اینجا ذکر مصیبت نمیگویم... کللن هیچ جا نمی گویم....

اون وقتها که دلم میگیره... میرم بیرون قدم میزنم... گاهی سینما هم میروم... گریه نمیکنم، برایم سخت است. شعر های شاملو را گوش میکنم به رسم قدیم تر ها..... در دفتر صورتی که مریم بهم هدیه کرده مینویسم، دوش میگیرم و گاهی زیر هود گاز سیگار میکشم....

پشیمون میشم، از همه تصمیم هام.....

ابا و اجداد خودم و خودش رو میکنم تو مستراح(گلاب به روتون) و در رو میبندم...(نمیدونم چی جوری جا میشن این همه ادم؟!)

ولی...................

خودم را زود جمع میکنم.... حمام میروم... لباس خواب مورد علاقه ام را میپوشم... همون که مریم پارسال واسه تولدم خرید... ارایش میکنم.... موزیک میذارم... میرم به دیدن درختی که دقیقا جلوی پنجره اشپزخونه است... پنجره رو باز میکنم و همه مشکلات رو ارجاع میدم به تخمدونم ....

پ.ن: اوقاتم تلخه ....... میرم چند وقتی واسه خونه تکونی.

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ توسط نازنین ن | پيام ها ()

اگه من الان تو این شرکت کار نمیکردم و همه شرایط هم اماده بود برای اینکه کاری دیگر انجام دهم:

1:کتاب فروش میشدم: یه کتاب فروشی مثل کتابفروشی هاشمی، البته بهش چند تا صندلی ونیمکت راحت هم اضافه میکردم تا اون دانشجوهایی که نمیتونن واسه هر کتابی هزینه کنن بشینن و سر صبر و راحت کتاب رو بخونن و بعد تصمیم بگیرن که به دردشون میخوره یا نه؟!!!

حتما اون اقا تپله که قبلا تو همین کتابفروشی کار میکرد و راهنمای کتابخونی من تو دوران دبیرستان بود رو پیدا میکردم و دوباره ازش میخواستم که بهم کتاب معرفی بکنه... از اون کسایی هستش که به اندازه یه دنیا دلم براش تنگ شده ولی متاسفانه به غیر از ادرس اون کتابفروشی هیچ ادرس دیگه ای ازش نداشتم. 

2:راننده میشدم: حتما همسر یا دوست پسری (بستگی به شرایطم داشت) انتخاب میکردم که ترانزیت داشته باشه و البته قبول کنه که من هم با خودش ببره.. و من حتما به امر جهانگردی مشغول میشدم.

3:محقق میشدم: میرفتم مدت زیادی در هند ، چین و بعد یونان زندگی میکردم و کلی در مورد رسم زندگیشان میخواندم و تحقیق میکردم و لذت میبردم و بعد یک کتاب تحقیقی مینوشتم که کف همه ببرد.

4:مهندس/دکتر میشدم:حتما الکترونیک یاد میگرفتم و یه دستگاهی میساختم که هم جارو کند و هم طی بکشد و البته با کنتزل از را ه دور کار کند و ماهی یک دفعه کل خانه را بشوید و بسابد و بروبد. البته شاید دکترای مغز و اعصاب میخواندم و این برنامه را به جای تمام بازی های کامپیوتری در ذهن رابین هود جای میدادم. طوری که او همانطور که نیاز به بازی کامپیوتری را در  خود حس میکند نیاز به خانه تکانی را هم درخود ماهی یکبار حس کند.
5:غواص حرفه ای میشدم: حتما فیلمبرداری مستند در زیر اعماق ابها را یاد میگرفتم و به دوردست ترین ساحلهای دنیا میرفتم و تجربه های نو می اموختم.
6:کوهنورد میشدم: حتما به تبت میرفتم و با اورست باهم طلوع خورشید را میدیدیم (آخه نه اینکه الان با دماوند دیدم)

7:گل فروش میشم: زیبا ترین گلها را به محبوبترین افراد زندگیم با یه عالمه ارزوی خوب هدیه میدادم

8: دیلر میشدم: توی یه کازینوی خیلی شیک کار میکردم... یاد میگرفتم چه جوری مثل پل نیومن ورقها رو بر بزنم.

آخر سر هم بازنشسته میشدم... می نشستم روی یه مبل راحتی و کتاب مورد علاقه مو ورق میزدم و گاهی هم دستی بر سر گربه پرشین  عزیزم میکشیدم ... چای دیشلمه میخوردم.... سیگار برگ نازک میکشیدم...  گاهی روی همان کاناپه چرت میزدم.... لپ تاپی میخریدم و به تمام وبلاگهایی که دوست داشتم سر میزدم.....

 

 

پ.ن: نمیدونم دوست دارین یه بازی حسابش کنین یا نه؟!! ولی همه دوستهای خوبم دعوتن که اگه خواستن ادامه بدن...

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٩ توسط نازنین ن | پيام ها ()

به دعوت بهار عزیزم که جرات ندارم- به قول فرنگی ها (Who Dare?) -  رو حرفش حرف بزنم تن به این بازی به عفت و بی ناموسیه قربون صدقه میدهم ....

اول از همه به رسم اردیبهشتی ها، الهی قربون خودم برم که از صبح تا شب کار میکنم و بعد که خونه میام با اینکه کار چشمگیری نمیکنم ولی وجدان درد میگیرم که چرا مثل زنهای دیگه خونه تکونی نمیکنم...

الهی قربون این معاون مدیر عاملمون برم که  سالاد الویه مامانش رو تو ظرف گوش پاک کن اورده و داره میخوره...

الهی قربون اون دوستهای خوبم برم که همیشه گپ زدن باهاشون خیلی مزه میده، ...

الهی قربون مریم (خواهرم) برم که وقتی میره تو جکوزی، اب سرد میریزم روش...

الهی قربون سینای عزیزم بشم که با یه شکلات کیندر میتونم به قلب کوچیکش راه پیدا کنم....

دوباره الهی قربون سینای عزیزم بشم که با داییش میره فوتبال و همه خوراکی های خودش و بقیه رو میخوره....

الهی قربون هاش خانم بشم که پدرم واسه سوپرایز رفته واسش ماشین لباسشویی خریده و اون تو دلش خوشش نیومده ...

الهی قربون  اون گربه پرشین اسموکیه که دیروز تو مغازه امیر پر طلا دیدم بشم که اینقدر بامزه بود و هی میخواست دم مرغهای بهشتی  رو بکشه و دمار از روزگارشون در بیاره...

الهی قربون همه اون دلهای تنگ و ابری برم که دلشون واسه یه  جمع خانوادگی تنگ شده...

الهی قربون پدر باحال رابین هود بشم که اینقدر باحال و مثبته و هر کار که میخوام بکنم مثل پدر خودم ازم حمایت میکنه...

الهی قربون مریم (دوستم ) بشم که همه کسایی که بهش پیشنهاد میدن یه جورایی اسکل از آب در میان...

آخر سر هم به رسم اردیبهشتی ها : الهی قربون خودم برم که تمام ماه رو کار میکنم و اخرش از حقوقم هیچی واسم باقی نمیمونه و تقریبا همه اش میره پای قسط.....

پ.ن: قربون صدقه رابین هود هم نمیرم.... از قدیم گفتن نباید زیاد قربون صدقه مرد بری ، پر رو میشه دیگه نمیتونی جمعش کنی.

پ.ن2: دوستهای خوبم همه دعوتید، نخ سوزن خانمها: گندم، مریم، نارسیس و نقشی ( میدونم از قبل دعوت شده) و از جمعات اقایون : رایان، خشکه مقدس و خلاف جهت عقربه های ساعت( اونم میدونم که قبلا دعوت شده).

پ.ن3: شاهین جان شما هم دعوتی... ولی چون وبلاگ نداری و تو سفر هم هستی،  میتونی تو وبلاگ خودم بنویسی به اسم خودت با حفظ تمامی حقوق چاپ میکنم...

پ.ن 4: همگی بازی را با حفظ رعایت شئونات اسلامی انجام بدین... از پذیرفتن خانمهای بد حجاب و اقایون حیظ هم معذوریم..

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۸ توسط نازنین ن | پيام ها ()

برنامه "هزار شاید و باید" رو گاهی نگاه میکنم..

شاید دلیلش این باشه که مجری برنامه تو پیش دانشگاهی معلم زبانم بوده. اون موقع تونستم باهاش به راحتی ارتباط برقرار کنم ، با اینکه چادری سفت و سختی بود ولی لحن عامرانه و دوستانه اش باعث شد که خاطره اش رو تو ذهنم نگه دارم. اون موقع ازدواج نکرده بود، بگذریم که برنامه های قدیمی ترش که  مصاحبه هایی از قبل برنامه ریزی نشده بود و روند مصاحبه کللن بستگی به هوش و خلاقیت مصاحبه گر داشت خیلی بهتر از این یکی است.. یعنی از این مصاحبه ها نبود که یه ورق کاغذ  میگذارن جلوشون و از روش یه سری سوال میپرسن.  - هر چه میگذره این شلنگ آب رو خیلی قوی تر تو برنامه های تلویزیونی میگیرن انگار نه انگار که سال اصلاح الگوی مصرفه.!!!-

دیروز در حالیکه داشتم تو ذهنم خودم رو توجیه میکردم که دیگه نمیخوام بعد از عید سر کار برم ، از طرفی هم عید که خونه نیستیم، پس در نتیجه همون بعد از عید خونه تکونی می کنم، و از طرفی هم مشغول درست کردن پازل هاش خانم رابین هود اینا بودم، دیدم که کارشناس این برنامه -که  ماشاالله، هزار الله اکبر بزنم به تخته واسه خودش خانم و کارشناسی است- داره در مورد بحث شیرین خیانت صحبت میکنه.

"بله ..... به نظر من در جامعه کنونی هر کاری که زن انجام بده و بدونه که نمیتونه اونو به شوهرش بگه و اگه بگه شوهرش خیلی ناراحت میشه ، خیانته....."

 

فک کن!!!

 

پ.ن: حیف که نمی شود به خانمها  دیو]بیب[ گفت.... وگرنه حتما یه دونه نثارش میکردم....

پ.ن2: پازل سفارشی هم قبول میکنیم.... پازل پاره پاره خود را به ما سپرده و در حداقل زمان ممکن یک تابلو تحویل بگیرید

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٥ توسط نازنین ن | پيام ها ()

به مریم (خواهرم) میگم: امروز یکی از من سوال کرد که تو خوشگل تری یا من؟!!!

مریم: اگه به تو باشه که میگی، خودت کاترین زتا جونزی و من زن نلسون ماندلا...

 

 

پ.ن: برو در خونه خودتون بازی کن ، پی نوشت نداره!!

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٤ توسط نازنین ن | پيام ها ()

گاهی وقتها فکر میکنم که اگه یه جورهایی از لحظه مرگمون با خبر میشدیم ، فرصت باقی مونده رو حتما یه جور دیگه زندگی میکردیم.... به دور از همه روزمرگی ها... دیگه روزهامون مثل روزهای قبلمون نبود، حداقل سعی میکردیم به اون ارزوهایی که داشتیم و بهش نرسیدیم فکرکنیم... یا اون آرزوی هایی رو که میتونیم و خیلی دور نیست رو بدست بیاریم.

دیروز داشتم فکر میکردم که چه کارهایی تا الان دوست داشتم انجام بدم و ندادم:

1: پرواز..... از اون پروازها که از یه ارتفاع خیلی بلند از هلیکوپتر میپری پایین و کل آدمهای زیر پات حتی به اندازه یه ارزن هم نیستن

2: گرفتن دکترای رشته خودم... یا حداقل اینکه یه بار بتونم با خود نادین گوردیمر در مورد داستان Karma صحبت کنم

3: گرفتن مدرک Pedi غواصی... طوری که بتونم هر جای دنیا که خواستم غواصی کنم... ازاد ازاد... بدون کلاه ... طوری که موهام توی آب راحت و باز  باشن

4: از تهران تا چالوس با موتور برم( تو تابستون البته)

5: از همه بچه گربه های گربه قهوه ای محلمون نگهداری کنم ، تا اینقدر واسه خاطر بچه هاش با گربه های بزرگتر در نیوفته...

6: واسه رابین هود یه مرسدس مک لارن بخرم و تورنادو رو بگذاریم تا یه کمی استراحت کنه

7: کلاس شیرینی پزی برم، یه کیک شکلاتی بپزم که پر از شکلات و گردو باشه...

8: این زبان فرانسه نصف و نیمه ام رو ادامه بدم، طوری که وقتی France 24 نشون میده من همه حرفهای اقای مرجی رو بفهمم

9: به هر بهانه ای هست اسباب سفر مریم ها به فرانسه رو جور کنم، در اخر هم هر دوتاشون رو بغل کنم و بگم که دوستشون دارم و حلالم کنن که خیلی اذیتشون کردم

10: سینا رو به بزرگترین شهر بازی دنیا می بردم و میذاشتم هر اتیشی که میخواد بسوزونه

١١: یه بار دیگه با تو دوست عزیزم می نشستم به قهوه خوردن و گپ زدن

.

.

.

پ.ن: دوستی میگفت اگه حتی میدونستیم که کی میخوایم بمیریم باز هم صبح بلند میشدیم و میرفتیم سر کار و زندگی قبلیمون رو ادامه میدادیم، ما عادت کردیم به روزمرگی ، به معمولی بودن.

پ.ن2: بعضی از ارزوهام خیلی بزرگ نیستن... بعضی ها رو میتونستم انجام بدم.... نمیدونم تا کی میخوام درگیر روز مرگی باشم؟!!!

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۳ توسط نازنین ن | پيام ها ()
قالب وبلاگ